وبلاگ 2گل مریم سرخوبلاگ 2گل مریم سرخ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره
یگانه جونییگانه جونی، تا این لحظه: 22 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره
محمدباقر عشقممحمدباقر عشقم، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

2گل مریم سرخ

تبریک

                                                زهرا تبریک میگم   ...
23 شهريور 1392

دربی

عاقبت دیدن فوتبالیستا ی دفعه رفتن سراغ لیگ ایران همین میشه ک محمدباقر منو کچل کنی انقدک سوال پرسیدی باید اول بالالیگا شروع میکردیم ک توانقد ر خسته نشی ازاول بازی شروع کردی ب سوال پرسیدن ک چرا توپ دست اونه چراگل نمیزنن ی پاداورم شدی چون هی میگفتی خواهری مگه خطا نبود منم میگفتم چرا........البته بازی خیلی خیلی خسته کننده ای بود توفقط تانیمه اول طاقت اوردی بعدم مث همیشه سر اینکه بزنم پویا باهم دعوا میکردیم یگانه خونه دوستش زهرا بود من ومامان گفتیم برو اونجا نگا کن اما اونا داشتن بازی رو نگا میکردن تا اینکه بابا اومد با بابا تو خونه فوتبال بازی کردین اگه بازی انقد مزخرف نبود ی چیزی بهتون میگفتم ولی جالبی اینج بود وقتی داشتی فوتبال نگا میکردی ب ما...
19 شهريور 1392

مروری بر خاطرات گذشته

عزیز ک رفته بود سوریه برات محمدباقر ی دست لباس پلیسی اورده بود خیلی بهت میومد ی بار رفتیم میامه مامان اونارو تنت کرد همین طور ک داشتیم میرفتیم هی بعضیا بهت میگفتن سلام سرهنگ از این جور چیزا ی بارم ی اقاهه اومد بهت احترام نظامی کرد گفت سرهنگ توام کلی کیف میکردی  همین چن تاعکسو ازش دارم میذارمشون   ...
19 شهريور 1392

روزدختر

روز دختر خواهر گلم یگانه جون بهت تبریک میگم میدونم یکم دیره ولی اصل همین تبریکه ش ب خودمم تبریک میگم ...
19 شهريور 1392

توپ

تو این پست میخوام توپایی ک تا حالا داشتی رو بذارم البته توپ ن اون الکیا اولین توپتو من ویگانه تو باهم پولامونو روهم گذاشتیمو گرفتی بعداز مدتی ی طرف بادکرد بعدم ترکید      دومیشو هنوز داری این زردی     سومیشم ک بابابزرگ برات خریده ازش عکسی ندارم اما از این توپ پلاستیکیا تاجایی ک دلت بخواد خریدی راحت میتونم بگم شاید50 شدن ی دوره ای که تاپول دستت میومد خودت میرغتی از اونا میخریدی یا مینداختی تو خونه همسایه اونم بهت نمیداد یا اشتباه ب کس دیگه میداد اخه تو همیشه قرمز میگرفتی بیشتر بچه ها قرمز داشتن هرچی مامانم میگف رنگ دیگه بردار بحرف نمیکردی داداش خودمی دیگه....... اما الان یاد گرفتی پار...
19 شهريور 1392

عروسی

بالاخره عروسی زهرا رسید قراره امروز بابا بیاد دنبالمون بریم منکه یاد ندارم چ جوریه اونجا عروسیا فقط خداکنه حسابی خوش بگذره شاید ساجده شونم بیان  وقتی اومدیم هم عکسای عروسی هم عکس لباساتونو میذارم ولی چقد برای محمدباقر گشتیم تا لباس پیدا کنیم چون مامان تیشرت میخواست پیدا نشد همه لباس تابستونیارو از الان جمع کرده بودن راستی یاد عکسای عقدی افتادم میذارمشون داما سرباز بود کچل بود این گیسو گذاشته بود ک اخرش دراورد توام سری سرت کردی وروجک   ...
19 شهريور 1392